تبلیغات
مجله دانشجویی برنامه ریزی - چند نکته از شهید باقری برای دانشجویان
 
مجله دانشجویی برنامه ریزی
تهذیب نفس، تحصیل ورزش
درباره وبلاگ


خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار
**تهذیب نفس، تحصیل ورزش**

مدیر وبلاگ : بصیرت مجازی
نظرسنجی
به نظر شما: پراهمیت ترین موضوع مورد بررسی در دانشگاه ها چیست؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


غلامحسین هیچگاه زمانی را که داشت تلف نمی کرد و البته در کار خانه هم بسیار کمک حالم بود. شاید این نکته برای جوانان امروزی قابل تامل باشد. من بعد ها متوجه شدم فرزند شهیدم وقتی با من خرید می آمد طوری قدم بر می داشت که ...

زهرا کریمی

او در 25 اسفند سال 1334 در تهران به دنیا آمد. وقتی پا در این عالم خاكی گذاشت، آن قدر نحیف بود كه امیدی به زنده ماندنش نبود. ولی قرار بود بماند و نقش یكی از ماندگارترین سرداران ایران را در سینه تاریخ حك كند. غلامحسین افشردی (معروف به حسن باقری) در سال 1354 وارد دانشگاه ارومیه شد تا در رشته دامپروری تحصیل كند. پس از مدتی به خاطر فعالیتهای سیاسی از آن دانشگاه اخراج شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی به همكاری با نهادهایی مثل كمیته های انقلاب و سپاه پاسداران پرداخت و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی به تحریریه آن روزنامه پیوست و به عنوان خبرنگار کار خود را آغاز کرد. روز یكم مهر ماه 1359 هنوز 24 ساعت از آغاز جنگ تحمیلی نگذشته بود كه عازم جبهه های جنگ شد. شاید در آن روز کسی باورش نمی شد که ...

یک دانشجوی 25 ساله رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران، با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحدی که بعدها نبض دفاع مقدس هشت ساله مردم ایران را به دست گرفت، مسیر جنگ را تغییر دهد.

غریب نوازی

سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام بهش داد و حسابی پذیرایی کرد.

می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره» دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.

گذشت و وحدت بین مؤمنان

اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت :«برای این حرف ها بهم دیگر تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر. این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»

هیچگاه جلوتر از مادر راه نمی رفت

غلامحسین هیچگاه زمانی را که داشت تلف نمی کرد و البته در کار خانه هم بسیار کمک حالم بود. شاید این نکته برای جوانان امروزی قابل تأمل باشد. من بعد ها متوجه شدم فرزند شهیدم وقتی با من خرید می آمد طوری قدم بر می داشت که از من جلوتر نباشد و این یعنی احترام بزرگتر را بسیار نگه می داشت. (مادر شهید)

کمک به خانواده

در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود؛ آشپزخانه یک طرف بود اتاق ها یک طرف. همانجا هم بودیم که شهید شد؛ نزدیک ۳۰ سال ما آنجا بودیم. شامی که خورده می شد امان به من و خواهرش نمی‌داد؛ اگر می‌دید مثلا می‌خواهم پرده بزنم پیش از آنکه بگویم دست به کار می شد. (مادر شهید)

زمین مردم!

نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن .

 صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.»

جلسه خواستگاری و تجزیه و تحلیل عروس!

اول ایشان حرف زدند، گفتند: «اسم من حسن باقری نیست. من غلام حسین افشردی هستم. به خاطر این که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم، مرا به نام حسن باقری می شناسند.» این اولین صداقتی بود که از ایشان دیدم و روی من خیلی اثر گذاشت ... من هم از علاقه ام به کار در ستاد جنگ گفتم. گفتم در این شرایط و تا زمانی که جنگ هست باید کار کنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کارجنگ باشد. اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود.

 به من گفت: «شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید. انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»

احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت. من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.
ایشان مسائل کلی تری هم مطرح کردند و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. جلسه دومی هم بر پا شد. یک هفته بعد، باز همان حرف های اصلی بود که در این جلسه کمی ریزتر درباره اش حرف زدیم.

من دفترچه یادداشتها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملا شخصی و خصوصی است که تا به حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشتهای شان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشتهایش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه کارها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف هایم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.

پشت میز نشین نبود!

تیر بار عراقی ها همه را کلافه کرده بود. حسن آمده بود پشت خاکریز نقشه را پهن کرده بود و فکر می کرد. کسی باور نمی کرد فرمانده لشکر آمده باشد خط.

عشق به فرزند

دیر می آمد، زود می رفت. وقتی هم که می آمد چشم هاش کاسه ی خون بود .

نرگس برای باباش ناز می کرد. تا دیر وقت نخوابید. گذاشتش روی پاش و بابایی خوند تا می خواست بگذاردش زمین، گریه می کرد. هرچی اصرار کردم بچه را بده، نداد .پدر و دختر سیر هم دیگر را دیدن.

کتاب ارشاد شیخ مفید

روزهای آخر بیشتر کتاب «ارشاد» شیخ مفید را می خواند .به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام» گفت: «نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی؟ چی کار کردیم؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی.»

گلوله ی توپ که خورد زمین، حسن دستی به صورتش کشید. دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.

برآورد دقیق از دشمن

باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت. یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت «100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتی با یه بیسیم کوچیک هم شده باید بیسیم های عراقی را گوش کنید. هر چی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه را نگاه می کرد.

کنار گذاشتن از مسئولیت

توپش پر بود. همش می گفت «من با اینا کار نمی کنم. اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیروی با تجربه ست، گذاشتن کنار. جواب سلام نمی دن به آدم.» آرام که شد حسن بهش گفت «نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده، ما نیستیم. اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می ریم. خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم.» دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پاشد و رفت.





نوع مطلب : دانشگاه، 
برچسب ها : چند نکته از شهید باقری برای دانشجویان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 13 بهمن 1392
بصیرت مجازی
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:58 ب.ظ
I want to to thank you for this good read!! I definitely loved every bit of it.
I have got you book marked to check out new things you post…
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:00 ق.ظ
Hi there Dear, are you genuinely visiting this site regularly, if so afterward you will absolutely take good knowledge.
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:13 ق.ظ
What's up colleagues, its great paragraph concerning educationand entirely explained,
keep it up all the time.
شنبه 14 مرداد 1396 08:38 ق.ظ
Hi there I am so happy I found your blog, I really found you by mistake, while I was searching on Digg for something
else, Nonetheless I am here now and would just like to say cheers for a marvelous post
and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don't
have time to go through it all at the minute but I have bookmarked it and also added in your
RSS feeds, so when I have time I will be back
to read much more, Please do keep up the superb work.
شنبه 19 فروردین 1396 10:19 ب.ظ
What's up, I log on to your blog regularly. Your story-telling style is awesome, keep up
the good work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر